همچون پست قبل که گفتم و دیدید، اعزام من 19 آذرماه 1395 بود ولی خب روز جمعه بود و از این نظر یک روز به نفع ما شد و شنبه بیستم آذر باید خودمان را به مرکز نظام وظیفه استان، معرفی می کردیم.
به همراه خودم برگه اعزام به خدمت (سبز) را داشتم و صبح زود در برف شهرم مشهد، راهی مرکز نظام وظیفه استان شدم.
با نشان دادن برگه اعزام و راهنمایی دژبان نظام وظیفه وارد حیاط شدم؛ حیاط پوشیده از برف بود و هوای بسیار سردی داشت.

نظام وظیفه عمومیدر میان انبوه جمعیت بودم که ناگاه یکی از کارکنان نیروی انتظامی با صدایی بلند گفت هرکسی به محلی که می خواهد اعزام بشود برود! البته اشاره اش به سوی پارکینگ های درون حیاط بود که بر روی ستون هایش نوشته های «خاش، بیرجند، اراک و...» به چشم می خورد. سراسیمه دنبال باغین کرمان گشتم و هیچ اثری از آن نیافتم! به مسئول هماهنگی ها که زیاد در میان سربازان آمد و شد می کرد گفتم: «باهنر کرمان چه شد؟!» و پاسخ شنیدم که پیگیری می کنم.

پس از دو ساعت ایستادن در سرما و برف، فردی را دیدم که نوشته «مرکز آموزشی شهید باهنر کرمان» را بر ستونی از ستون های پارکینگ چسباند و نهایتاً من رفتم آنجا و منتظر ایستادم. دو نفر دیگر هم از راه رسیدند و متوجه شدم آن ها هم با من راهی کرمان هستند.

هر چند دقیقه خبری می آمد و گروهی تعیین تکلیف می شدند که به کدام سکوی پایانه مسافربری بروند و ساعت حرکت شان چند است ولی هنوز برای کرمان خبری نبود؛ تا این که از وضع بد آن جا عصبانی شدم و مستقیماً پیش جانشین نظام وظیفه رفتم و مسئله را گفتم تا این که نامه ای داد تا زودتر تعیین تکلیف شویم.

پس از کلی بی نظمی و ماندن در برف و سرما و بی تکلیفی سرانجام تکلیف مان روشن شد. وعده ساعت 15 ترمینال.

از 4 ساعت وقت باقی مانده استفاده کردم و پس از قرار گذاشتن با سه نفری که راهی کرمان بودند (حسین، علی و نوید) برگشتم به منزل و ناهار خوردم و استراحت کوچکی در کنار بخاری کردم و به ترمینال مسافربری رفتم.

ساعت 14:30 ترمینال بودم و آن سه دوست تازه ام را دیدم. ولی هنوز خبری از اتوبوس ما نبود. تعداد زیادی اتوبوس آمده بودند؛ 8 اتوبوس برای بیرجند و 12 اتوبوس برای خاش آمده بودند اما ما از زمان رفتن، نوع اتوبوس، جایگاه اتوبوس و... خبر نداشتیم.

از یکی از کارکنان ناجا که آنجا بود (و دیده می شد که مسئول است) پرسیدیم که متاسفانه پاسخ درست و حسابی به ما تحویل نداد.

بعد از چندباره پرسیدن ما را به یکی از تعاونی ها هدایت کرد که با عموم مردم سوار اتوبوس شویم (البته به حساب سازمان نظام وظیفه) چون تعدادمان کم بود. بالاخره ساعت 18 اتوبوس مان حرکت کرد؛ در راه متوجه شدیم یک نفر دیگر هم راهی کرمان است! شده بودیم پنج نفر.

پنج نفر که مدت طولانی ای در نظام وظیفه سردرگم بودیم.

با من باشید در پست بعدی...