پس از گذشتن از کلی بی نظمی نظام وظیفه در روز اعزام به خدمت  و آشنا شدن در اتوبوس با دوست دیگرمان سعید و مطلع شدن از این که او هم با ما راهی پادگان آموزشی باهنر ناجا خواهد بود و خواب خوب در اتوبوس، به کرمان رسیدیم. شهر کرمان را نخستین بار بود می دیدم؛ ترمینال کرمان اولین محلی بود که در آن قدم گذاشتیم.

ترمینال کرمان؛ آدینه کریمان

حدود ساعت 11 صبح بود ولی بودن خورشید توفیری نمی کرد و همچنان هوا سرد و سوزناک بود. با دوستان به سرعت راهی باغین شدیم؛ چون از همه تپل تر بودم درون تاکسی در صندلی جلو نشستم و سعید و علی و حسین و نوید در پشت سر من. برخورد راننده تاکسی خیلی خوب بود و از خوبی های سربازی می گفت و امید را در دل مان دوچندان کرد؛ گرم صحبت بودیم که پس از گذشتن از تابلوی شهر باغین در اولین دوربرگردان پیچیدیم و جلوی درب پادگان پیاده شدیم.

در جلوی پادگان آموزشی کرمان، تانکی دکوری می بینیم که بنا به گفته دامادمان که خیلی پیش تر (سال 83) آن جا سرباز بودند این تانک آن زمان هم بوده است!

با راهنمایی یکی از دژبان ها از سدِ جمعیت ارباب رجوع که در انتظار دیدن فرزندان شان هستند عبور می کنیم و وارد دژبانی می شویم. در آنجا خوش آمدی سرد و بی روح شنیدیم که شنیدن آن لحن و گفتار نخستین لرزه بر اندام یک سرباز می انداخت. با اشاره دست به کنار بلوار اصلی داخل پادگان رفتیم تا تفتیش شویم.

دژبان (که از چهره سیاهش و لهجه اش معلوم بود اهل بندر باشد!) به ما گفت تمامی وسایل خود را بر روی زمین بریزیم؛ هوا کمی گرم شده بود و این کار سخت نیامد. وسایل خود را از درون ساک خود بیرون ریختیم و حتی کفش های خود را درآورده و به دستورش محکم بر روی هوا به هم زدیم تا چیزی درونش نباشد! گوشی خود را تحویل دادیم و در ازایش فقط یک برگ رسید گرفتیم. کار خوبی که کردم این بود که گوشی ساده ای با خودم برده بودم و گوشی اصلی خودم را در منزل نگه داشتم! چرا که در میان دوره که به مرخصی می آییم، گوشی تحویل نمی دهند و فقط روز آخر خداحافظی از پادگان و تقسیم شدن گوشی ها را توزیع می کنند.

بعد از پوشیدن کفش‌ها با دستور راهی یک سوله شدیم که قبل از ما پر از سرباز تازه‌وارد شده بود و آخرین گروه که به افراد اضافه شد ما بچه‌های خراسان رضوی بودیم.

کمی نشستیم و حس بلاتکلیفی داشتیم که یک سرباز قدیمی پادگان به سمت‌مان آمد و با کلمه «موتور» صدای‌مان زد! برای اولین بار متوجه شدم در سربازی به کسی که تازه‌وارد و نابلد باشد موتور می‌گویند.

داستان چهار + یک موتور را در پست بعدی ادامه خواهم داد. چشمک